مرغک خسته ی من به کجا آمده ایروی این بام چراغ ها خاموشنفس سرد زمستان غریب "ها" شده بر تن دیوار و درمگر چه این بام که می بینی اش انگارکمی بیشتر از بام تو است یا ز همسایه کمی بیشتر استبرف آن لیک کم استبام من بیش ولی برفش کممرغک خسته ی من به کجا آمده ایخانه در مه خواب استو نفس هایم سردفصل سرمای غم اندود خیمه در کوچه زده ستکوچه یخبندان است نه رفیقی نه بهاریکه بگیرد مارا داغ وآهسته به آغوشکوچه رگبار تگرگو همان نوگل شب بو کآخر امیدم بودز بهارلای دست های غم آلود تگرگ رفته آهسته به خوابمرغک خسته ی منبه کجا آمده ایخواب مرگ است بهار...
باقر دیلمیبرچسبها: شعر عاشقانه, بهترین اشعار, باقر دیلمی, اشعار ناب
برچسب:
نویسنده: نیما رستگار
تاريخ: جمعه
10 آذر
1396 ساعت: 16:33